سلام دوستان
میسی از این که پیشم میاین و نظر میدن واقعا میسی
اهنگ وبم باحاله ها نه؟؟؟؟![]()
خدایش من که خیلی باهاش میحالمممممممم![]()
![]()
![]()
![]()
فعلا
نوشته های دل تنها و پر غمم
میسی از این که پیشم میاین و نظر میدن واقعا میسی
اهنگ وبم باحاله ها نه؟؟؟؟![]()
خدایش من که خیلی باهاش میحالمممممممم![]()
![]()
![]()
![]()
فعلا
حالا کارم سخت شد بايد تصميم تازه و سختي رو بگيرم![]()
![]()
هرکي نظري پيشنهادي در اين مورد داره(چطوري يک ارتباط خوب باهاش ايجاد کرد)خوشحال ميشم بشنوم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فعلا![]()
![]()
![]()
![]()
سلام سلامی به گرمی آفتاب
خوبین؟؟؟؟خوشین؟؟؟؟؟خوش میگذره بهتون؟؟؟اوضا بر وقفه مراد است؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
يک نفر نيست بپرسد از من
که تو از پنجره ي عشق چه ها مي خواهي؟
صبح تا نيمه ي شب منتظري
همه جا مي نگري
گاه با ماه سخن مي گويي
گاه با رهگذران،خبر گمشده اي مي جويي
راستي گمشده ات کيست؟
کجاست؟
صدفي در دريا است؟
نوري از روزنه فرداهاست
يا خدايي است که از روز ازل ناپيداست...؟
خدایا اینا یعنی چی؟؟؟؟؟؟!!!که چی؟؟؟؟آخرش؟؟؟!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اگه لمسم کنی شاید به دنیایی تو برگردم...
خیلی وقته آپ نکردم میدونم
اما الان اومدم آپ کنم
ولی چه فایده آدم تنها آپ کردن ازم نداره انگار تقدیره من اینه هر چی غمه تو دنیا بریزه سرم فقط فقط نمیدونم کی قراره تموم شدن ![]()
![]()
![]()
![]()
وقتی غمگینی چی کار می کنی ؟!!
آقایون دیدم می شینن یه جا و فرو می رن در افکارشون به تنهایی پناه می برن تا حل کنن موضوع رو خودشون شاید به این علت که طبیعتشون اینه شاید هم به این علت که فکر می کنن گفتن از غم یه جواریی کوچیک کردن خودشونه !!!!
خانوما اما طیف وسیعی از کارها رو ممکنه بکنن.... حرف می زنن داد نه یعنی جیغ می کشن اونم از نوع بنفشش!!! گریه می کنن هوووووو هزار رو یک کار دیگه که نشون بدن غم دارن و فقط یکی بشنوه نه لزوما کاری کنه...
همه اینها رو گفتم که بگم من وقتی غم دارم یه کار عجیب می کنم...
ساعت ها راه میرم....
اینقد راه می رم که هر چی فکر دارم انگار زیر پاهام له کنم تا خلاص شم از دستشون تا راه حل پیدا کنم وقتی فکر کنی هر چیزی راه حلی داره پیداش می کنی
سلام..
خداجونم..فدای این همه بزرگیت و مهربونیت بشم من..
اگر تو را نداشتم..حرفام به کی میزدم..
هیچکی مثل تو خوب و مهربون وراز دارم نیست..
میدونی چند وقتی از چی رنج میبرم از این دو رو بودن ادمها..
خدا تو که همه ما را یک جور افریدی چرا ..پس چرا ما ادمها این همه با هم متفاوتیم..
خداجونم...ازت ممنون که
من توی خانواده ای بزرگ شدم که ارزش های زندگی را خودشون معین میکنند..وهر زمان که رنگ دنیا عوض میشه رنگ خانواده ام عوض نمیشه...و همچنان به راه خودشون با عقایدی که دارند پیش میرند..
ازت ممنون که هیچ وقت حصرت داشتن خانواده ای دیگر را نداشتم..
هیچ وقت نفهمیدم که چرا ما ادمها را از ظاهرمون نمیشه شناخت..چرا اینقدر بین ظاهر وباطنمون فاصله است....
ای کاش ظا هر و باطن ما ادمها یک جور بود..تا هیچ وقت از اینکه به کسی اعتماد کردیم پشیمون نمیشدیم...
میدونی خیلی دوستت دارم..جوری که خودم میپسندم میپرستمت..نه جوری که دیگران تعیین کنند..اینجوری شیرینتر..
خداجونم همیشه وقتی یه مشکلی را پیش پام میزاری میگم چرا من..چرا من خدا..
اما وقتی مشکل پشت سر میزارم..میگم ازت ممنون که تجربه ای به تجربه هام اضافه کردی..و بعد از حل مشکلم..بیشتر از همیشه دوستت دارم..
چون متوجه میشم که تو دوستم داری که افتخار تجربه کردن را به من میدی..ارزش این را دارم که تو امتحانات تو شرکت کنم..
خدا وقتی به عقب برمیگردم میبینم که چقدر هوام داشتی..همیشه سر موقع به دادم رسیدی..
وقتی از دنیا سیر میشم..میای دستات رو سرم میکشی..بعد از فوت بابام بیشتر از همه به خاطر اینکه از دلسوزی بدم میاد..از کسی کمک نخواستم جز,خودت و همیشه کمکم کردی ..بعضی وقتها میگم اگر بابام بود هم اینقدر به تو وابسته میشدم اخه از دوری پدرم بهت رو اوردم..اگه بود تو را از دست میدادم یا نه!!!!!!!!!!!!
نمیدونم ..
خداجونم دعای همیشگی...
بگیر هر انچه تو را از من میگیرد..
بده هر انچه تو را به یادم میاورد..
آدما فقط تو رویا اونی هستن که باید باشن...
یعنی آدما تو رویا به اونی میرسن که تو رویا ساختن...
یعنی آدما با اونی که تو رویا بهش رسیدن اونجوری زندگی می کنن که تو رویا ساختن...
آخرشم نمیدونن کدوم واقعیه کدوم رویا...!
اگه می خوای بهش برسی رویاهاتو با اون بساز...
شاید اونم رویاهاشو با تو ساخته باشه...
اینجوری الکی الکی بهم میرسین...!
دیـگه دنیا واسـه من تـاریکه
زندگی کوره ، رهی باریکه
آخـر قصـه ی مـن نـزدیـکه
این منـم از همه جا وا مانده
از همــه مــردم دنیـا رانـده
رانـده و خسـته و تنها مانده
ایا خوشبختی من کو.؟
خـواب تلخ ...
مرغ مهتاب می خواند.
ابری در اتاقم می گرید.
گل های چشم پشیمانی می شکفد.
در تابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد.
مغرب جان می کند،
می میرد.
گیاه نارنجی خورشید
در مرداب اتاقم می روید کم کم
بیدارم
نپنداریدم در خواب
سایۀ شاخه ای بشکسته
آهسته خوابم کرد.
اکنون دارم می شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گل های چشم پشیمانی را پرپر می کنم.
« سهـراب سپهـری »
پ.ن.
مضطرب ، پریشان و ناراحت. برای اولین یار اشک دور چشمانش حلقه زده بود، التماس و درخواست کمک در نگاهش موج می زد. مثل دریای طوفانی شده بود، سردرگم به این طرف و آن طرف می رفت. خواستم با حرف زدن آرامَش کنم اما حتی نتوانستم کمی به او نزدیک شوم. خدای من، بگو، به من بگـــــو چطور می توانم کسی را که نگرانی اش آزارم می دهد ، یاری کنم ... ؟؟؟
باور کن که نگاه کردن به چشمان نگران تو برایم سخت است حتی برای یک لحظه.
تا می دیدی که چگونه ثانیه های بی تو بودنم دقیقه می شوند !
ای کاش بودی
و می دیدی که چگونه چشمانم از ته دل فریاد می زنند و ...
ای کاش بودی و می دیدی
که چگونه بیقرار توام ...
بی قرار توام که واژه ی انتظار را برایم همیشگی کردی !
و خسته ام از همیشه ای که همیشه تو را در آن نخواهم داشت !
خود را چون دیوانه ها می زدم بر در و دیوار
شاید که سند آزادیم را بگیرم
اما گویا از آزادی خبری نبود
خود را به دیوار زدم
پر و بال خسته ام شکستند
اما من دست بردار نبودم
می خواستم تا ابد آزاد باشم
اما خبری از آزادی نبود
من در زندان غم گرفتار آمده بورم
و انگار خلاصی از آن ممکن نبود
تا اینکه روحم را نیز از دست دادم
چیزی نبودم جز پوست و استخوان
و هنوز دست از مبارزه بر نداشته بودم
تا آزاد شدم
و در آسمان آبی بی کران پرواز کردم
و دوباره روح در من دمیده شد
و به یاد آوردم که پرواز آزادی چه زیباست!
خاک کویر این همه خاموش را
غربال می کنی
به نگاهی ...
بی خواب پرده پوش
این همه شب را
بشکن.
گام نکوبید
دیریست کسی
پا به شب من ننهاده
امروز چنانم تنها
و چنانم بی کس
که حتی خودم خود نشناسم
بی گنه زنجیر به پایم زدند ...........وای از این زندان محنت بار من
روز وشب در چشم من راز مرا ......گوش بر در می نهند
تابشنود شاید آن گمگشته آواز مرا.....گاه می پرسد اندوهت ز چیست
فکرت آخر از چه رو آشفته است .....بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است .....گاه می نالد به نزد دیگران
کو آن دخنر دیروز نیست؟؟!!!!
آن خندان لب شاداب من ......این زن افسرده ی مرموز نیست
من پریشان دیده می دوزم براو....بی صدا نالم که اینست هرچه هست
خود نمی دانم که اندوهم زچیست ....زیر لب گویم چه خوش رفتم زدست
همزبانی نیست تا برگویمش .....راز این اندوه وحشتبار خویش
بی گمان هرگز کسی چون من نکرد ...خویش را مایه ازار خویش
از منست این غم که بر جان منست ....دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ .......الفتم با حلقه ی زنجیر نیست ..!!!
![]()